مترجم سایت

با عرض سلام و احترام و خوش آمد گویی به شما بازدید کننده محترم و دوستان گرامی امیدواریم از مطالب سایت راضی باشید برای بهتر شدن سایت خودتان لطفا نظر بدهید این سایت محصولاتی از قبیل طلاونقره و سی دی های ترسناک را به فروش گذاشته است اول تحویل کالا و سپس پرداخت هزینه به مامور پست جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره های 09383484488و09374277883و09147144317تماس حاصل فرمایید ....اگر میخواهید دوباره فیلمهای عاشقانه را در سایت بذاریم لطفا اطلاع دهید با تشکر مدیران سایت حامد و نسرین عاشق

معجزه‌ای در افزایش قد معجزه‌ای در افزایش قد
روشهای ویژه چگونگی افزایش واقعی قد از ۵ تا ۱۰ سانتیمتر در ۱۰ هفته
اطلاعات مشاغل پردرآمد
طرح های توجیهی اقتصادی
در تابستان شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

بهم میگن ساده نباش دوست نداره

میگن دست تو دست غریبه ها میزاره

بهم میگن که تو من و بازیچه کردی

میگن یه روزی میری و برنمی گردی

نمی دونن عشق منی غرورمو نمی شکنی

آسمونم زمین بیاد بدون فقط مال منی

بگو تو هم دوسم داری  مرهم رو زخمام میزاری

نزار از دوریت بمیرم نگو که تنهام میزاری

بگو که سردی با همه دوسم داری یه عالمه

نزار بگم بازیچه تم بزار بگن دوسم داری

نزار که عشق من و تو رنگ جدایی بگیره

نمی زارم یه بی وفا عشقمو ازمن بگیره 

 

یعنی باید باور کنم دیگه نیستی یعنی باید باور کنم

چه جوری می تونم اون همه خاطراتتو یه شبه پر پر کنم

یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو می میرم

می دونم  محاله بدون تونمی تونم یه لحظه رو سر کنم

اگه منو دوسم نداری که اینجوری می زاری می ری بیخیال می شی

مگه فکر کردی من بازییچم که یه روز می گی دوسم داری یا فرداش میری

آخ چه جوری باور کنم رفتن تو برام مرگه بدون تو نمی تونم

بگو کی اومد به جای من افتادم از چشمای تو نبود لایق تو نبودم 

 

 

 

 

غم تنهاترین تنهای دنیا

تویی زیباترین زیبای دنیا

تو مثل امید یک قناری

قراری بر دل هر بی قراری

منم یلدای بی پایان عاشق

تو بودی مرحم زخم شقایق

تویی لالایی خواب خوش آواز

بالم را مشکن در اوج پرواز

نگاهت را می ژرستم ای نگارم

فدای تار مویت هر چه دارم

 

مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره


تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره


کوچه پر از حسرت دیوانه گـیست


خــانــه تـهـی از نـفـس زنـدگـیست


بـی تـو دلـم نـیمه شـبی سوی دشت


پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت


لـــذ ت بــیـداری یــلـد ا تـــویـی


تــازه تــریـن رکــن تــمـنـا تــویـی


چــشــم تــو آغــاز پـــریــشـانـی ام 

ادامه مطلب

 

 

 

 

کسانی که ۲۵بار در صحفه آخر سایت نظر میدن برنده کارت شارژ ایرانسل یا همراه اول میشوند شارژ۲تومنی    به شرطی که ۲۵نظر در یک روز نوشته نشده باشد

 

 

بیا زیر باران بیا جان بگیریم

کمی بوی نم بوی انسان بگیریم

نفس هایمان کاش در هم بریزد

و ما از نفس های هم جان بگیریم

بیا حس برفی و یخ بستگی را

شبی از فضای زمستان بگیریم

خدا مانده پشت علف های سهراب

بیا از خدا قول باران بگیریم

بیا وحشت ضربه های تبر را

شبی از تبار درختان بگیریم

سرآغاز اگر چه قشنگ و عمیق است

مبادا غریبانه پایان بگیریم

ای رهروان این حقیقت عالی رنج است   


زائیده شدن رنج است پیری رنج است


بیماری نج است مرگ رنج است


اندوه زاری پریشانی رنج است


نا امیدی بزرگترین رنج است


بودن با آنچه دوست نمی داریم و جدائی

 
از آنچه دوست می داریم رنج است


به آرزو نرسیدن رنج است


دلبستگی نیز بزرگترین رنج است

 

بار دگر قلبم شکست 

ادامه مطلب

 
 
کجاست جاده ای که مرا به تو برساند ،کجاست

 کسی که آسمان را به من نشان دهد ، دلم از این

ابرها گرفته

 

 

 

اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ

 میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو

 زندگی می کند  

 

 

در عشق مثل خورشید باش

در مهربانی مثل باران

و در صداقت مثل چشمه 

 

 

امشب به قصه دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی                                                      
 
 
هدیه
من از نهایت شب آمده ام
من از نهایت تاریکی

اگر به خانه ما آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

می روم خسته و افسرده
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
  
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه 

 

 

 

نگاه کن غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب شد
اشاره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها
ز سرزمین عطر ونورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها

 

 


به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن منن از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم

 

 


چه دوربود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان

 

 


کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب جامها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

 


نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره شعر من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود 

 

 

ما از شادی می گرییم
 
 
 و در رنجهایمان می خندیم
 

مرزی بین شادی و رنج نیست 

 

  

 من از سکوت گریزان بوده ام  

 

همیشه ... سالهاست که سکوت 

 کرده ام ..... و اینک ترس مرا 

 

 تکان می دهد و من پیوسته به 

 

 عقب بر می گردم و از خود این 

 

 سوال را بارها و بارها می پرسم 

 

 که آیا من راه را عوضی آمدم ؟. 

 

. دلم گرفته است از این فریبها و 

 

 نیرنگها ... از این دورویه مردمان 

 

 بیهوده گو ... از آنها که خدا را در 

 

 پشت یک تکه ابر پنهان کرده و  

 

 

می کنند و خود را قدیس وار  

 

خالص خالص می نمایانند ....  

 

چرا سادگیها همیشه تهش باختن 

 

 است ؟ چرا قلب ساده من 

 

 همیشه ساخت و ویران نکرد اما 

 

 ساخته هایش را ویران کرد  

 

دست فریب ؟ ... چرا بالهایم ر 

 

ا دیگران نمی بینند

 

 

برای دیدن مطالب لطفا به ادامه مطلب مرلجعه کننید----->>>

ادامه مطلب

     

 

 توی خلوت پر از همه هیچ صدایی از صدات به صدام نمیرسه 

 

اگه میتونی منو دعا کن چون دستم به تو نمیرسه 

 

 

 آسمونها ارزونی پرنده ها  جای آسمونها قفس بده  

 

هر چی بودمو دوباره پس بده 

 

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید 

  

من هزار و یک شب منتظرم 

 

تا ته جاده دنیا رفتم اما انگار بازم جای اولم

  

چرا دنیا با تمام وسعتش مرحمی برای زخمی برای من نداش

 

 

 آی خدا دلم واست تنگ شده

                                            

                            

                                                                                                      

   

چرا وقتی آدم تنها میشه                   غم و غصه اش قدر یه دنیا میشه 

 

میره یه گوشه تنها میشینه                                دنیا رو مثل یه زندون میبینه 

 

 

غم تنهایی اسیرت میکنه  تا بخوای بجنبی پیرت میکنه            

 

وقتی که تنها میشم عشق تو چشام پر میزنه 

  

غم میاد یواشکی خونه دل در میزنه  

 

یاد اون شبها میفتم که تو جنگل لب چشمه مینشستیم من و یار  

 

میگن این دنیا مثل قدیم ها نمیشه  

 

قلب این آدم ها زشته دیگه زیبا نمیشه 

 

عاشقها داره میبرن مثل ابرهای بهار 

 

اشک این ابرها زیاده اما دریا نمیشه

انشای یک بچه دبستانی در مورد ازدواج
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. 


حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش   

زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه  

می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. ..
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود..
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! ..
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند

1 2 3 4 5 6 7 >>


hamed18.ir